ديروز دانشكده فني پايين كلاس تاريخ اسلام داشتم. در اين ترم 5 كه در گير درس هاي بسيار دلگير و سخت و اينا هستيم  ، رفتن سر يك كلاس كه بوي خوب آوري دارد ، بد نيست. اما آخر ترم در مورد استاد به قضاوت مي نشينيم اما، نكته خنده آور ديروز ، بچه هاي سر كلاس تاريخ اسلام هستند، خنده آور كه نه اما تكرار تاريخ هستند .

در دانشكده فني كه وقتي ترم 2 را تمام مي كني ، ديگر فشار درس زياد مي شود ، نحوه فكر و درس و بحث همه به نوعي ديگر مي شود ، كلاس هاي عمومي در بين يك سري درس كه در حال انتگرال گيري هستي و داري به سري فوريه و افزايش انتالپي در يك فرآيند فكر مي كني ، به مدرك زبان  به نمره و معدل و درس و بحث و اينا ، مثل كلاسي است كه از جهان ديگر دارد تشكيل مي شود.

اما نكته جالب ديروز آن بود كه يك سري از بچه هاي مكانيك 89 سر كلاس حاضر بودند . كلاس نزديك به 70 نفره بود ، وفقط فقط من و يك از دوستان هم ورودي سر كلاس بوديم ، بقيه همه 89 بودند، البته يكي ديگر نيز سر كلاس نشسته بود ، كه ورودي 88 بود ! اما خيلي تجربه دل انگيزي بود. بسيار بسيار با كلاس هاي گذشته فرق داشت ، مهمترين نكته آن اين بود كه همه بچه ها از جلوي كلاس شروع به نشستن كرده بودند و جلوي كلاس تماما پر بود و بر عكس روال تمام عمومي ها كه هميشه رديف آخر جايي براي نشستن نيست ،ين دو رديف آخر تماما خالي بود و من محمد مثل گاو پيشوني سفيد هويدا بوديم! در دو رديف آخر در ايتدا فقط ما دو نفر نشسته بوديم و تمام رديف هاي اول پر پر بود!

نكته ديگر اين كه آن ها نيز مثل بچه هاي ما وبلاگ زده بودند ،روي برد نوشته بودند و اين دقيقا همان صحنه اي است كه بنده به ياد دارم دو سال پيش براي ورودي ما اتفاق افتاد! حتي اسم وبلاگ آن ها نيز مثل ماست ،

www.utmechanic89.blogfa.com و براي ما همين است با يك 7 به جاي 9 آن! حتي پست هاي اوليه آن نيز مثل هم است:مثلا اين و اين انگار وردي ها مثل هم هستند!

ديروز رفتار آن ها تماما يادآور دو سال گذشته خودمان بود ، به عنوان يك آدم كهن ترم، وقتي به آن ها نگاه مي كردم ، انگار خاطرات 2 سال پيش خودم را مرور مي كردم ، رفتار ها و خنده ها و دوستي هاي يهويي.

در وسط كلاس به اين فكر مي كردم كه اين ها متولد 70-71 هستند و چقدر كوچك هستند پسر!! ولي انصاا از ما ها بسيار سرحال تر هستند و بيشتر انرژي دارند!  اما رفتارشان در كلاس هم زيبا بود، سر كلاس تاريخ اسلام ، كه جزوه هيچ كس نمي نويسد ، آن ها همه جزوه مي نوشتند و اكثرا جزوه باز كرده و در حال نوشتن بودند!به نظرم ورودي هاي جديد براي استاد هاي عمومي جالب تر است ،چون بچه ها حرف گوش كن تر هستند و هيچ كس اعتراضي ندارد و همه چيز آرام است!

يك اتفاق خنده دار ديروز آنجا بود كه يك دفعه استاد براي آن كه آغاز كند خواست سوال بپرسد ، از ما كه چسبيده به ديوار ته كلاس نشسته بوديم آغاز كرد و يك دفعه با شور و حالي فراوان مثل سال هاي طفوليت ، آغاز به سوال كرد كه"بگذاريد از آن آقايي كه آن انتها نشسته اند شروع كنيم " كه اين آقاهه بنده بودم! بله يك سوالي از جلسه پيش پرسيد ، و ما هم گفتيم كه در حذف و اضافه بر داشتيم! از محمد هم پرسيد و همين را شنيد! گويا نااميد شد ، اما بچه هاي كلاس همه شور و شعف خاصي براي جواب دادن داشتند! و شتابان براي جواي دادند از هم سبقت مي گرفتند!

وسط كلاس هم يك دفعه ، بنده حقير از ماورا دوستان سركلاس سوالي مطرح كردم كه ، يك دفعه نگاه هاي نگران و سر هايي كه به عقب بر مي گشت تا بيابند مرا ، خيره به من نگاه كردند! انگار عمل خلافي مرتكب شده باشم ! همه در دل مي پرسيدند كه اين يارو كيه!؟ اما جالب بود 2 ساعت كلاس بود ، هيچ كس سوال نپرسيد و تنها سوال كننده من بودم! البته سوال هاي مهمي پرسيده شد كه مثلا" مي شود ، اين چيزي كه نوشتيد را بخوانيد !" يا سوال هايي از اين دست!

كلاس بوي دبيرستان را مي داد و و بچه هاي كلاس نيز بوي دو سال گذشته ما را! كلاس تاريخ اسلام براي من مثل ماشين زمان بود كه مرا به دو سال قبل برد ! سال اولي بودن و به استاد توجه كردن و از اين كارا! دانشكده فني انقلاب ، آدم را به ده هاي  پيش مي برد و بچه هاي آنجا بوي سال اول مي دهند و بوي درس در فرع همه چيز است و در اين كلاس تاريخ اسلام ، ما همچون بيگانه اي در شهري به سر مي بريم ، كه آن ها به هم تعلق خاطري دارند اما نمي دانند چرا و به ما نيز تعلقي ندارند و آن را نيز نمي دانند! 

يك نكته كه ترم 1 به ما مي گفتند اين بود كه ورودي هاي فرد مثل هم هستند و ورودي هاي زوج مثل هم ، در مورد اينها كه خيلي مصداق دارد!

يك چيزي كه الان به ذهنم رسيده اين كه ما هم براي سال بالايي ها خنده داريم يا نه؟ يا سال بالايي تر ها براي استادا! يا مثلا پسرا براي پدرا! و به اين فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه دكتر نيكخواه و تابنده و اينان به همه ما ها كه مي بينند مي خندند و ما را تكرار تاريخي خودشان مي دانند!