نقد اجتماعي:

نقد اجتماعي:

در يك نشريه اي خواستند مطلب در مورد نقد اجتماعي بنويسند

ما هم بر آن شديم كه بنويسيم اما اين بيشتر از نقد ، شعاري شايد باشد نمي دانم!

صحنه اول:

   در تاكسي نشسته اي راننده آرام و بي رمق پشت فرمان پرايد نشسته است . راديو روشن است بخش خبري آغاز به كار مي كند . پس از جند دقيقه خبر به تورم مي رسد ، مدير كل بانك مركزي مي گويد الان تورم 16 يا 17 درصد است و روز به روز پايين تر مي آيد ! بعد از شنيدن اين جمله راننده كمي داغ مي شود و زير لب مي گويد چقدر دروغ مي گن اينا!

 

صحنه دوم:

  باز در تاكسي نشسته اي يك اس ام اس از يكي از دوستان كه از اقربا بسيجيان هست مي آيد متن اس ام اس به اين شرح است:

موبايل دانشجوي سبز كه مقابل دانشكده فني گاز اشك آور زده و موجب آغاز اغتشاش و در گيري شده بود ، توسط دانشجويان بسيجي توقيف شده است

مي ماني چه بگويي آخر اين چيست دروغ است تهمت است كوفت است چيست؟

آخر مي ماني كه 2000 تا 7000 آدم را از خارج دانشگاه با هزاران وسيله كوچك و بزرگ مي آورند ،‌ همراهشان هر چيزي كه خيال كني هست !‌و البته تنها چيزي كه ندارند شعور است !بعد انگار تمام اين ها را نفر به نفر شته اند و آن ها فقط مجهز به باتوم و گاز فلفل بوده اند! ديگر هر كي نداند ما مي دانيم ! اصلا خود بنده سفارش باتوم و گاز فلفل دادم!!‌اما اشك آور برا ما نبود ! اصلا ما در برنامه هايي كه با كارت غدير انجام مي دهيم سرويس مخصوص به خودداريم آن براي مراسم هاي ديگر است  !

اصلا اين 7000 نفر و اشك آور !!‌هيهات!!

 

صحنه سوم:

  ديگر در تاكسي نيستي دو شنبه شب است ، نود دارد!!

-         سلام آقاي قلعه نوعي ! در جريان بازي شما با استقلال چه اتفاقي افتاد؟

-         به نام خدا با سلام خدمت شما و ....من از شما مي خوام كه بنده و آقاي مرفاوي را بياوريد تا قضيه روشن شود. من نمي خوام بگم اما همين آقا براي اين كه مربي شه 20 نفر را واسطه كرد !‌آقاي فردوسي پور اينا خوب نيست من جلوي مردم بگم...

چند دقيقه بعد:

-         سلام آقاي مرفاوي شما نظرتون چيه؟

-         بنده هم سلام عرض مي كنم.... من نمي دونم چرا ايشون به خودشون مي گيرند من با ايشون اصلا كاري نداشتم ..  من عقبم پاك پاك ، آقاي فردوسي پور من استقبال مي كنم از اين برنامه .. ايشون عصباني هستند به من توهين مي كنند ..

.....بله من با ايشون رفيق هستم!

 

صحنه چهارم:

هر شب ساعت 20:30به جز روز هاي تعطيل ،‌ شبكه دوم سيما ، با بازي زيبا كامران نجف زاده و...(البته بازيگرش الان رفته فرانسه)

 

خودمانيم ، اين وضع ماست ،.حالا در اين اوضاع و احوال و با اين افراد چه جاي نقد ! عبث است و بيهوده!

داستان نقد كردن جامعه ما داستان شهري است كه آب آن را مسموم كرده اند و هر كس از آن بنوشد دچار جنون مي شود و كسي از اين راز مطلع مي شود . اما وقتي كه مي فهمد تقريبا تمام شهر ديوانه شده اند!

زندگي وارونه مي شود ، زباله هاي شهر به جاي دفن در خارج شهر در داخل شهر خالي مي شود ، مدارس روز هاي تعطيل و جمعه ها باز هستند . دانشجويان در سر ميدان ها و چهار راه ها دنبال كار ساختماني هستند وكارگران و عمله هاي ساختماني در حال تخريب دانشگاه !راستگويي جرمي است بزرگ و تهمت ارج قرب امانت داري  را دارد!

در اين بين اين فرد عاقل به اين فكر مي كند كه نكند آن ها راست مي گويند . همه با اين شرايط راحت  هستند و هيچ مشكلي ندارند! و عاقل در شهر ديوانگان مثل ديوانه در شهر عاقلان است!

او هم مجبور مي شود ،جام جنون را سر بكشد!

حال قضيه نقد جامعه هم همين است در جامعه اي كه اين گونه است دير يا زود مجبور به سر كشيدن اين جام هستيم و بحث نقد اجتماعي هم به زودي در آن تخته مي شود!

 

 

روزنامه همشهري

روزنامه همشهري بسته شد!

اتفاقي كه هيچ وقت فكرش را نمي كردم افتاد،‌ بالاخره غير سياسي ترين روزنامه كشور را هم بستند ، روزي كه تحمل انتقاد همشهري به انتها برسد ، بايد در نقد را بست!

بله دليل آن چاپ عكس معبد بهاييان در يك آگهي تبليغاتي!! خودتان و خودشان و خودمان خنده مان گرفت ، آخر دليل از اين مزخرف تر مگر هست ، در كشوري كه تكذيبيه رئيس جمهور پيشين در روزنامه هاي دولتي چاپ نمي شود ،‌اتهاماتي كه معلوم نيست از كجا مي آيد به كجا مي رود ، با حتي تذكر و يا هيچ  چيز ديگري همراه نيست. اما عكس معبد بهاييان جرم است!

هم ما مي دانيم هم آن ها كه در آن را بستند ، دليلش اين است كه دولت اينا خواستند مترو را نيز بدست آوردند ، اين وسط همشهري اينا و قاليباف و شهرداري خواستند ندهند،‌ روزنامه اين وسط ناخواسته تريبون نقد دولت شد و خواست بگويد آقا والله بالله اين كار خلاف قانون است ، اما گوش اگر گوش دولت و ناله اگر ناله شهرداري ، آنچه به جايي نرسد روزنامه همشهري است!

از اين اختلاف شروع شد، كه دولت و دوستان خواهان برخورد با اين روزنامه شدند، كه جوانفكر و رامين و حسيني و همه هيئت دولت نشستند پاي شماره هاي همشهري ، از مطالب سياسي آن كه چيزي در نمي آيد ، اصلا انگار اين همشهري خبر ندارد كه انتخاباتي شده ، گويا كودتا نرم و مخمل از اين جور مسائل توزيع كردند ، كلا سياست را بسته گذاشته كنار!

صفحات فرهنگي و مرهنگي از اين جور مسائلش هم هيچ چيزي ندارد ، كه همه كلافه بودند كه پس چي كار كنيم !

آقا رامين اينا گفتند يافتم آگهي ها را مي گرديم!!

جوانفكرهم به فكرش رسيد در جدول و سودوكو به دنبال نشر اكاذيب و مخالفت با شرع مقدس بگردد!

پس از آن كار گروه آگهي بيني روزنامه همشهري در هيئت دولت تشكيل شد ، ما شا الله آنقدر آگهي دارد ، كه كل وقت هيئت دولت را بگيرد!

كه بالاخره عكسي بدست آمده تا به فلان ماده ، بهمان شماره بساط گل گيري درش فراهم و دوستان به همراه گچ و مقداري گل به سردر همشهري رفتند ، با طمانينه خاص خود ،‌ كار گل گيري را آغاز كردند،‌! در حين گل گيري ، كسي از همشهري اينا كه خودشان دستشان در كار گل و شهر سازي اين هاست ، بر كارشان نظارت مي كرد . ‌با بهت تمام صحنه را نگاه مي كردند ، آنقدر هنرمندانه گل را مي  كشيدند  در روزنامه، كه انگشت به دهان نگاه مي كردند  .آقاي گل كار ، كه تعجب وي را ديد ، شروع كرد به توضيح كه(( آقا اين كار ديگه كار هر روز يا هر ساعتمون حاجي ، يادش بخير يه روزي 18 تا روزنامه را گل گرفتيم ، اون موقعه ها اين قدر وارد نبوديم ،‌ديگه كم كم راه افتاديم! اين اواخر هم دوباره سرمان شلوغ شد ، قبلا ها فقط تو كار روزنامه اينا بوديم ، ولي اين 5 ماهه زديم تو كار گل گيري سايت، قبلا ها هم به صورت محدود اين كار را مي كرديم اما اين چند وقته خيلي سرمون شلوغ شد،‌اوايل امكاناتمون محدود بود ، مجبور بوديم از روسيه وچين اينا كمك بگيريم و منتاژ كنيم ، اما تو اين 4 ساله ، به خود كفايي رسيديم، الان حتي به كشور هايي مثل تركمنستان نيرو كار و مشاوره در زمينه گل گيري مي دهيم!

 

بله انگشت به دهان و بهت زده كارمندان شهرداري نگاه مي كنند ! مي بينند ، مسئولان هيئت نظارت ، به جاي هنر روزنامه نگاري  اين جور مسائل را به خوبي يك بنا بلدند ، و به اندازه يك گل گير ساده از روزنامه نگاري سر در مي آورند، و ما شهرداري چي ها ، هنر روزنامه نگاري را بلديم ، به اندازه يك روزنامه نگار از بنايي ناب لذت  مي بريم!

-----------------------------------------------------------------------------------------

بنده در جريان قرار گرفتم كه روزنامه باز شده ، و خوشحالم ! اما به هر حال اين چيزي از حماقت و جاهليت آنان كه در روزنامه را بستند كم نمي كند!

و من دلم سخت گرفته است!

و من دلم سخت گرفته است!

از راننده اتوبوس ديكتاتور صفت بي زور و بي نصيب از قدرت بازوي ديكتاتورهاي جهان! از او كه اتوبوسش را با ملك شخصي اش اشتباه گرفته و زيرسقف 2.5 متري اتوبوس، خدا را نيز بندگي نمي كند ! از تمام آدم هايي كه بوي قدرت طلبي و تماميت خواهي آن ها فضاي اطرافت را پر مي كند .

از تمام آدم هايي كه صفت هاي بد پدران و معلمان خويش را برايت فهرست مي كنند و در كار از آن ها به مراتب مزخرف ترند!

از كساني كه تمام بودنشان تنگ كردن فضا را به دنبال دارد !

از كساني كه نق زدن كارشان و توجيهات مسخره مزخرف ، تمام توانايي آن هاست منزجرم

نمي دانم كدام ژن در من نفوذ كرده كه خودم هم اين وبلاگ را اين قدر ناراحت وغمگين وبي خنده به روز مي كنم اما روز هاي آدم ها هميشه خوب و طنز و قشنگ نيستند ديگر!


ديالوگ

و ديالوگ اين است هر چه من مي گويم تو مي گويي چشم!

- اما ديالوگ جنجال بي معنا عبارات بي منتهايي است كه در پي هم مي آيد .

- دعواي آرام و كلام ناآرام ، مقدمات جنجال ، اين ديالوگ است!

-ديالوگ اصلا اين معني نيست! 

هنگامی که یک گفت و گو خالق فضای سومی شود و تفکر ایجاد کند و شخص‌های در حال گفت و گو را به چالش بکشاند به دیالوگ تبدیل می‌شود

- ديالوگ معناي نوين جنگ هاي ماست ،‌واي به زماني كه ابزار ديالوگ در دستان كثيف و تا كمي خوني تا كمي رنگي ، دست به دست شود وبه معناي گفتگو و بحث آزاد و بسيار آزاد كلام ناب جسم سخت را طنين انداز كنند

- وديالوگ اين نيست كه كلامي في ما بين ،به جرياني في طرفين با نواي رنگين به جريان آيد!

و ديالوگ اين است ، هر چه من مي گويم تو مي گويي چشم!