وطن و من
الان این شعر ها تمام وضعیت حال من است. وضعیتی که راه گریزی نیست ازآن! وطن چیزی نیست که بتوانی از آن فرار کنی! وطن جز جدایی ناپذیری استاز وجود هر آدمی یا هر انسان
وطن جزیی از روح هر آدم است!
این سه آهنگ که شعر های آن ها در زیر آمده است تمام حس و حال من است!
Lyrics to Leather On My Shoe:
I've got leather on my shoes,
And I've got a dream to live,
There is nothing left to lose,
So I'm going,
I've got a suitcase here in my hand,
And I've got a hungry heart,
And I'm going to join the millions,
There before me, on the freedom road;
No-one's coming to my door,
And all my friends have gone,
There's no work here anymore,
It's deserted,
And though I know I hate to leave,
From this land that I love,
There's a new tomorrow waiting,
Yes it's shining on the freedom road,
On the freedom road;
Oh sometimes it's going to be lonely,
Sometimes it will be sad,
But I've got to keep on going,
Until I hold that promised land,
In the palm of my hand;
Nothing ventured, nothing gained or won,
Without a hard fight,
We would never reach the sun,
Without trying,
And when we're a million miles from home,
Out in the starry night,
We will see we're not alone,
In the heavens, out on freedom road,
Out on freedom road,
Out on freedom road... out on freedom road.
I've got leather on my shoes,
And I've got a dream to live,
There is nothing left to lose,
So I'm going,
I've got a suitcase here in my hand,
And I've got a hungry heart,
And I'm going to join the millions,
There before me, on the freedom road;
No-one's coming to my door,
And all my friends have gone,
There's no work here anymore,
It's deserted,
And though I know I hate to leave,
From this land that I love,
There's a new tomorrow waiting,
Yes it's shining on the freedom road,
On the freedom road;
Oh sometimes it's going to be lonely,
Sometimes it will be sad,
But I've got to keep on going,
Until I hold that promised land,
In the palm of my hand;
Nothing ventured, nothing gained or won,
Without a hard fight,
We would never reach the sun,
Without trying,
And when we're a million miles from home,
Out in the starry night,
We will see we're not alone,
In the heavens, out on freedom road,
Out on freedom road,
Out on freedom road... out on freedom road.
----------------
کهن دیارا
کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانمکه گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم
کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم
نه پای رفتن نه تاب ماندن چگونه گویم درخت خشکم
عـجـب نـباشـد اگر تبرزن طـمـع بـبـندد در اسـتـخـوانم
در این جـهـنم گل بـهـشـتی چگونـه روید چگـونـه بـوید
من ای بهاران ز ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم
کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم
کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم
صدای حق را سکوت باطل در آن دل شب چنان فرو کشت
که تا قیامت در این مصیبت گلو فشاند غم نهانم
کبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نیست
که تا پیامی به خط جانان ز پای آنان فرو ستانم
ز بال آنان فرو ستانم
کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم
آه ای دیار دور ای سرزمین کودکی من
خورشید سرد مغرب بر من حرام باد تا آفتاب توست بر آفاق باورم
من نقش خوش را همه جا در تو دیده ام
تا چشم بر تو دارم در خویش ننگرم
ای ملک بی غروب ای مرز و بوم پیر جوانبختی
ای آشیان کهنه سیمرغ یک روز ناگهان
چون چشم من از پنجره افتد به آسمان
مبینم آفتاب تو در برابرم
سفینه دل نشسته در گل
چراغ ساحل نمی درخشد
در این سیاهی سپیده ای کو
که چشم حسرت در او نشانم
الا خدایا گره گشایا به چاره جویی مرا مدد کن
بود که بر خود دری گشایم غم درون را برون کشانم
کبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نیست
که تا پیامی ز خط جانان ز پای آنان فرو ستانم
ز پــای آنان فرو ستانم
کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم
که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمانم
کهن دیارا دیار یارا
کهن دیارا دیار یارا
کهن دیارا دیار یارا
به عزم رفتن دل از تو کندم
ولی جز این راه وطن گزیدن
نمی توانم نمی توانم
-----------------------
هنچون بنفشه ها
استاد شفیعی کدکنی
در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه های مهاجر،
زیباست.
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
- میهن سیّارشان -
در جعبه های کوچک چوبی،
در گوشه ی خیابان، می آورند:
جوی هزار زمزمه در من،
می جوشد:
ای کاش…
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز می توانست،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران، در آفتاب پاک!


همه چیز را معمولا خودمان می دانیم ولی حاصل تمام این دانستن ها همین وضع است که می بینیم